نزد ميرزا حبيب‌الله رشتي و اقران او تحصيلات خود را تكميل نمود، پس از نيل به رتبه اجتهاد، به رشت آمد، به تشكيل حوزه و رسيدگي به دعاوي مردم پرداخت و از اين‌ لحاظ مرجعيت‌ تام داشت‌. او در فاصله كوتاهي ملاي متنفذ گيلان به شمار آمد و به علت  نقش فعال در حوادث ديني، اجتماعي و سياسي گيلان، حكام، مجتهدان عصر و مردم حرمت خاصي براي او قائل بودند.[ii] وي‌ از روحانياني‌ بودكه‌ در مشروطيت همراهي فعال داشت ولي بعد از مدتي از مشروطه‌ مشروعه‌ جانبداري‌ ‌كرد. او جهت همكاري با شيخ‌فضل‌الله نوري (سردمدار مشروعه‌خواهي) و شركت در تحصن به تهران آمد و سپس در بازگشت به رشت با مشروطه‌خواهان سكولار به مبارزه پرداخت. خمامي‌ با آزاديخواهان‌ رشت‌ علناً ناسازگاري ‌مي‌كرد، تاجاييكه‌ آزاديخواهان‌ درصدد ترور وي برآمدند ولي ‌وي‌ همچنان‌ به‌ مخالفت‌ علني‌ خود ادامه داد.[iii] آيت‌الله خمامي سرانجام در دوران استبداد صغير در محرم 1327.ق كه رشت فتح گرديد، به شهادت رسيد.[iv] روز تشييع‌ جنازه مرحوم خمامي تعطيل‌ عمومي‌ اعلام گرديد‌ و همه‌ مردم‌ شهر ــ اعم‌ از آزاديخواهان‌ و طرفداران استبداد ــ در مراسم‌ تشييع وي ‌شركت‌ داشتند. [v]

 

نفوذ اجتماعي ــ ديني

آيت‌الله خمامي به لحاظ مقام علمي و معنوي در عصر خود قرين نداشت. موقعيت او را با آقانجفي در اصفهان يا قربانعلي زنجاني در زنجان مي‌توان مقايسه كرد. شمس گيلاني در وصف او مي‌گويد: «مولي حاج خمامي رشتي از اعاظم علما و وحيد عصر خود بود. آن‌جناب در نفوذ كلمه و عظمت، هنوز در گيلان مثل آن ديده نشده و مرجع [تقليد] عده [كثيري] از گيلانيان بوده و رياست تام گيلان با آن بزرگوار بوده [است.] هميشه در محضر آن‌جناب، بزرگان فضلا حاضر بودند و اغلب مشكلات گيلان به‌دست او حل مي‌شد. مردي فقيه و عابد و با ورع، و به زهد و تقوي بين خواص و عوام معروف بود و تا زمان [حيات] آن بزرگوار، كسي نتوانسته [علناً] مرتكب فسق و فجور شود. در ظاهر، حدود شرعي را جاري مي‌نمود و در سخاوت طبع و نفوذ كلمه، معروف، و قضاوت تمام مردم گيلان در زمان مولانا منحصر به او بوده و هر گرفتاري كه براي گيلانيان رخ مي‌داد، آن‌جناب برطرف مي‌كرد. دواير دولتي از آن‌جناب وحشت عجيبي داشتند و تا زمان حياتش مساجد آباد و ميخانه‌ها ويران بود. گويند آن بزرگوار در دوره مشروطه فوق‌العاده به زحمت افتاد و با تمام قوت قلب مخالفت مي‌نمود و در دوره زندگي خود پاي از جاده شريعت كنار نگذارده، مشغول به ترويج و تدريس معارف الهي بود.»[vi]

مقام اجتماعي او به حدي بود كه حتي دشمنانش به آن اذعان داشتند. به‌عنوان‌مثال ابراهيم فخرائي عليرغم‌اينكه  دشمني با حاجي خمامي در سراسر كتابش هويدا است، به‌اجبار شمه‌اي از حقايق را بيان مي‌دارد: «مرجعيتي را كه ملاقربانعلي در زنجان و حاجي‌ميرزاحسن مجتهد در تبريز و حاجي‌شيخ‌فضل‌الله نوري در تهران داشت، اين مرجعيت را حاجي خمامي در رشت دارا بود. ملايي بود مقتدر و داراي حوزه تدريس و محضرش جاي حل‌وفصل مرافعات و نوشتجاتش نزد حكام شرع و عرف نافذ. چنانكه معروف است، يكي از فرزندان حاجي وكيل‌الرعايا[vii] را به منزلش طلبيده و به مناسبت نغمه تازه‌اي كه از او و برادرانش به گوشش رسانيده بودند، نامبرده را كتك زده بود.»[viii]

 

برخورد با عناصر كج‌انديش قبل از مشروطه

ازآنجاكه ايشان رسالت و وظيفه ديني خود را حفظ مرزهاي انديشه اسلامي و ايمان درست اسلامي مي‌دانست، در هر موقعيتي با كساني كه سعي در تضعيف دين داشتند، مقابله مي‌كرد و در اين مسير از كسي پروا نداشت. به‌عنوان‌نمونه ملك‌المتكلمين در سال 1322.ق، در مسير سفرش از طريق گيلان به اروپا، در رشت سخنراني كرد و در سخنانش از مردم گيلان مي‌خواست «افكار نو را قبول كرده و براي پيشرفت [مادي] و ترقي مملكت خود از ممالك راقيه [كشورهاي اروپاي غربي] پيروي كنند و... .» آن زمان هنوز زمزمه آزادي و مشروطيت در ميان نبود و سخنان ملك‌المتكلمين كه از زبان فردي روحاني و داراي فضايي ديني ادا مي‌شد، مي‌توانست به حساب دعوت علما به پيروي از آداب و رسوم غربي گذاشته شود و در نتيجه مردم و نيز بسياري از طلاب و روحانيون، بدون شناخت از شخصيت و مقاصد واقعي گوينده و لوازم سخنانش، در دين خود به شك و ترديد كشيده شوند. خمامي به‌عنوان مجتهد تراز اول گيلان، بر خود لازم ديد عليه اين ناطق قيام كند و اعلام كرد اين سخنان با اصول اسلام همخواني ندارد. طلاب و مردم متدين بر ملك‌المتكلمين شوريدند، چنانكه او بيش‌ازچند روز نتوانست در رشت بماند.[ix] گذر زمان بر شناخت خمامي از ملك‌المتكلمين صحه گذاشت و نشان داد كه امثال ملك‌المتكلمين در مشروطه چه مسيري را پيمودند و چه نفوس پاكي را به قتل رساندند.[x]

 

نقش مجتهد گيلان در مشروطه

آيت‌الله خمامي ابتدا بعد از مهاجرت علما به قم و صدور حكم مشروطه، از طرفداران و حاميان اصلي آن به حساب مي‌آمد، چنانكه حتي در ذي‌القعده‌الحرام 1324.ق فتوايي در تاييد مشروطه و وجوب شركت در انتخاب نماينده، صادر كرد:[xi] «بسم الله تعالي. بر كافه عبادالله واجب و لازم است اهتمام در امر مشروطه. شك نيست كه هركس اخلال كند در امر مشروطه، داخل در جيش يزيدبن‌معاويه است لعنة الله عليهم اجمعين. الله الله الله العجل العجل العجل منتخبين را زودتر بفرستيد كه طولش اسباب سفك دماء و نهب اموال است. والسلام علي من اتبع الهدي.»[xii]

در دوران مشروطه اول، منزل ايشان يكي از مكانهايي بود كه در آن بعضي از مجالس مشروطه‌خواهان تشكيل مي‌شد. رابينو مي‌نويسد: «براي انتخاب نماينده، در مكانهاي متعدد، از جمله در خانه حاجي خمامي  مجالس متعدده تشكيل شده و سرانجام آقامحمد وكيل‌التجار به نمايندگي انتخاب شدند.»[xiii] خمامي، پس از انتخابات، با فرستادن تلگرافي به سيدين آقاسيدمحمد طباطبائي و سيدعبدالله بهبهاني از خداوند براي ايشان و وكلاء مجلس ملي مركزي طلب توفيق و تاييد نمود و  اعلام كرد كه نماينده گيلان انتخاب گرديده و به‌سوي آنها روانه شده است:[xiv] «حضور مبارك حضرت حجت‌‌الاسلام آقاي آقاسيدمحمد و آقاي آقاسيدعبدالله ــ دام ظلهما ــ از طرف دعاگويان علما گيلان جناب مستطاب آقاي حاج‌بحرالعلوم‌سلمه‌الله منتخب و حركت كرده‌‌اند و از خداوند متعال تاييد ايشان و وكلاء مجلس ملي مركزي را خواهانيم. (حاجي خمامي و امام‌جمعه و سايرين)»[xv]

حتي مشروطه‌طلبان نيز حمايت خمامي از مشروطه‌ را در آن زمان مورد تاييد قرار مي‌دادند؛ چنانكه سيدعبدالله‌بهبهاني خمامي را يكي از علماي بزرگ و اول ساعي و مجاهد در پيشرفت اساس مشروطيت دانست و وكيل‌التجار نيز گفت: «اهالي گيلان وجود مقدس آقاي حاجي‌خمامي را خيلي مغتنم و محترم مي‌دانند.»[xvi]

ايشان حتي در برابر تهمتهايي كه برخي مشروطه‌خواهان سكولار و تندرو مبني بر طرفداري وي از استبداد و دشمني‌اش با مشروطه به او وارد مي‌كردند، با اقدام به پخش اطلاعيه‌اي در شهر به تكذيب ادعاي آنان و تصريح دفاع از مشروطه پرداخت.[xvii]  خمامي در مجالسي كه مشروطه‌طلبان در رشت تشكيل مي‌دادند نيز از خود در برابر اتهام ضدمشروطه‌بودن دفاع مي‌كرد. رابينو مي‌گويد: «همچنان امروز حاجي خمامي بلند شد و گفت من مشروطه‌طلبم اما چنين قانون نمي‌توانم قبول كنم.»[xviii]

بنابراين خمامي نيز همانند شيخ‌فضل‌الله نوري خواهان مشروطه اسلامي بوده است و اين همان چيزي بود كه سكولارها به‌شدت با آن مخالف بودند و سعي داشتند با زدن برچسب استبدادطلبي و انواع تهمتها، طرفداران اين طيف فكري را از صحنه خارج كنند. يكي از اين تهمتها، واردكردن اتهام دريافت پول از دولت روس بود. رابينو مي‌گويد: «حاجي خمامي، به اتفاق تعدادي از علماي رشت به طهران رفتند كه در آنجا شكايات خود را به مجلس ارائه دادند. اما مشروطه‌خواهان در جواب شكايات ايشان به او تهمت زده كه پنج‌هزار منات از قنسول روسي گرفته است.»[xix] رابينو تصريح مي‌كند كه مردم براي خراب‌كردن او تعمداً چنين نسبتي را به او مي‌زدند.[xx] واردكردن اتهام دريافت پول از روسيه به آيت‌الله خمامي در شرايطي بود كه علما و در راس آنها خمامي عليه اعانه مالي دولت روس به مردم شديدا به روسيه اعتراض كرده بودند؛ تااينكه قنسول اعلام كرد حاضر است از طريق انجمن‌ مشروطه به بعضي از مردم مستمري پرداخت كند.[xxi] البته حربه تهمت ارتباط با روس تنها اختصاص به خمامي نداشت بلكه مشروطه‌خواهان از چنين حربه‌اي عليه شيخ‌فضل‌الله نوري نيز استفاده كردند.

يكي ديگر از جنبه‌هاي همسوبودن سياستهاي خمامي با شيخ‌فضل‌الله اين بود كه هرگاه مجلس قول همكاري مي‌داد، خمامي موقتاً دست از مخالفت مي‌كشيد اما وقتي در عمل با خلف وعده مجلس مواجه مي‌شد، دوباره بر خواسته‌هاي سابق خود پافشاري مي‌كرد. به‌عنوان‌مثال پس‌ازآنكه وي تلگرافي را از طهران دريافت كرد مبني‌برآنكه امين‌السلطان قول داده بود قراردادي لازم‌الاجرا در باب برگزاري انتخابات تدوين و امضاء خواهد گرديد، به‌دستور خمامي چادرهاي تحصن از ناصريه برچيده شد.[xxii]  حاجي خمامي از تهران مراجعت كرد و مردم و طلاب رشت از او استقبال شاياني به‌عمل آوردند. معاضدالسلطنه و محمدصفي‌خان (رئيس سابق دارالفنون طهران) از طرف مجلس براي كمك به برگزاري انتخابات انجمني به گيلان آمدند. اما در مجلسي كه معاضدالسلطنه و محمدصفي‌خان بخشهايي از قانون‌نامه را در مسجدجامع رشت براي مردم قرائت كردند، حاجي خمامي همانجا اعلام و تاكيد كرد كه «من مشروطه‌طلبم اما چنين قانوني را نمي‌توانم تحمل و قبول كنم»[xxiii]  اكثر افرادي كه در ناصريه تحصن كرده بودند پس‌ازآنكه با خلف وعده از سوي مجلس و مشروطه‌طلبان مواجه شدند، دوباره در تلگرافخانه متحصن شدند.[xxiv]

 

انحراف مشروطه و موضع‌گيري مجتهد گيلان

ريشه‌هاي اختلاف آيت‌الله خمامي با بعضي از مشروطه‌خواهان را بايد در اوايل مشروطه و از زمان تحصن عده‌اي در قنسول‌خانه انگليس جستجو كرد؛ چراكه وقتي عده‌اي از مشروطه‌طلبان رشت به تقليد از مردم تهران در قنسول‌خانه رشت به تحصن نشستند و اين تحصن خود را با تلگرافي به مجلس اعلان داشتند،[xxv] تحصن توسط تلگراف يكي از بزرگترين علماي گيلان تحقير شد. به‌دنبال‌آن، متحصنين تلگراف ديگري به مجلس فرستادند بااين‌مضمون‌كه:  «... از قراري كه مسموع شد و به تحقيق پيوست، يك نفر از علماء رشت كه خود را رئيس مسلم و مسن مي‌داند... تلگرافي نوشته براي حكومت آن وقت فرستاده كه بعضي جهال و نادانان به قنسول‌خانه دولت انگليس رفته و قابل اعتنا نيستند...»[xxvi]  هرچند در اين تلگراف از آن عالم، نامي برده نشده است، ولي با توجه به قرائن مذكور  (عباراتي نظير: رئيس مسلم [دين]، مسن، و نيز مخالفت صاحب تلگراف مذكور با تحصن در «قنسول‌خانه انگليس») بعيد نيست آن شخص آيت‌الله خمامي باشد؛ چرا كه نفوذ دول خارجي همواره از بزرگترين دغدغه‌هاي خمامي بود و ايشان با همكاري طرفداران خود درحدتوان با اين معضل مقابله مي‌كرد؛ چنانكه درخصوص اقدام موسيو شولر به تاسيس مدرسه‌اي جهت دعوت مردم به دين عيسوي نيز شديدا به دولت شكايت نمود.[xxvii] بنابراين تحصن در قنسول‌خانه يك كشور استعماري، مي‌توانست به‌اندازه‌كافي خمامي را نسبت به كساني كه مبادرت به اين‌كار كرده بودند، بدبين كرده باشد؛ خصوصاكه اقدام بعد از مشروطه دولت روس به اعطاي كمكهاي مالي به مردم، با مخالفت گسترده علماي رشت مواجه شد.[xxviii]

مورد ديگري كه موجب دلگيري آيت‌الله خمامي از بسياري از مشروطه‌خواهان تندرو گرديد، رفتار غيراسلامي و غيراخلاقي اين گروه از مشروطه‌خواهان بود؛ چنانكه در متن تلگراف خمامي در صفر سال 1325.ق ــ كه در مجلس قرائت شد ــ آمده است: «حاج خمامي به‌طور قهر عازم طهران [گرديد]، علماي ديگر هم حركت مي‌كنند. [ايشان] رنجش از حاج‌آقارضا (رئيس انجمن مشروطه گيلان) و انجمنهاي متعدده، خاصه از اشخاص مفت‌خور كه باعث مفسده هستند، دارند.»[xxix]

مساله فساد بعضي از اعضاي انجمن مشروطه، بر هيچ‌‌كس پوشيده نبود. رابينو مي‌نويسد: «انجمن در تمام كارها مداخله مي‌كند، حتي در ميرابي سفيدرود و خريدوفروش پيله.»[xxx] همچنين عبدالله مستوفي درباره سران مشروطه گيلان خصوصا عبدالحسين‌خان‌ معزالسلطان (كه پس از فتح تهران لقب «سردار محيي» يافت) و ميرزاكريم (پسرهاي حاج‌محمد رشتي) مي‌گويد: اينان «با ظلم و استبداد مضاعف خود مردم را از آزادي مي‌رماندند و مرتجع مي‌تراشيدند.»[xxxi]

و بالاخره مهمترين دليل جدايي خمامي از مشروطه‌خواهان سكولار، تلاش خمامي در اسلامي‌كردن مجلس شوراي ملي بود؛ چراكه به‌دنبال فعاليت شيخ‌فضل‌الله نوري در مركز، آيت‌الله خمامي نيز در گيلان به‌همراهي قشر عظيمي از طلاب و علماي گيلان تلاش كردند به تحقق مشروطه مشروعه كمك كنند. در اين مسير، هماهنگي و همكاري خمامي با شيخ‌فضل‌الله بسيار نزديك بود. ملك‌زاده مي‌نويسد: «درهمين‌زمان حاجي‌ميرزاحسن، مجتهد معروف تبريز كه با مشروطه‌خواهان آن سامان به مخالفت برخاسته بود و حاجي خمامي كه از علما و متنفذين گيلان بود و مخالف با مشروطه بود، به تهران وارد شدند و... با حاجي‌شيخ‌فضل‌الله همدست شدند و به طرفداري از مشروطه مشروعه و مخالفت با مشروطه‌خواهان [سكولار] قيام كردند.»[xxxii] ناظم‌الاسلام كرماني نيز مي‌گويد: «روز بيست‌وسوم محرم 1325.ق در رشت، حاجي خمامي كه از علماء رشت است، بناي مخالفت [با مشروطه] را گذارده و مردم را تحريك به ... ضديت با مجلس مي‌نمايد.»[xxxiii]

 

اعتراض و تحصن به انحراف مشروطه

خمامي علاوه بر هجرت به تهران جهت شركت در تحصن شاه‌عبدالعظيم، با به‌راه‌انداختن تحصن ديگري در مركز استان گيلان، سعي كرد دامنه تحصن را به شهرستانها نيز گسترش دهد. قنسول انگليس در اين خصوص گزارش مي‌دهد: «يكي از اعاظم ملاها، با بسياري از اصحاب و مريدان، عازم طهران گرديد و دستة ديگري از اتباعش، شهر را ترك نموده، خارج شهر در چادرها منزل گرفتند.»[xxxiv]  رابينو مي‌نويسد: بعد از حركت خمامي «بعضي از ملاها حركت به طهران كردند كه به خمامي ملحق شوند»[xxxv] فخرائي نيز مي‌گويد: «حاجي خمامي به كمك حاجي سيد محمود (روحاني)، دامادش، چادرهايي به علامت عدم رضايت از مشروطه در صحراي ناصريه رشت برپا مي‌كنند، و به‌عنوان روضه‌خواني، طلبه‌هاي طرفدار خود را به چادرها دعوت مي‌كنند و تصميم مي‌گيرند كه اجماعاً به تهران رفته عدم رضايت خود را از واقعه مشروطيت اعلام كنند.»[xxxvi]

رابينو مي‌گويد: اين گروه با شيخ‌فضل‌الله در تهران ارتباط دائمي داشتند و واسطه اين مراسل، بحرالعلوم (وكيل دوره اول مجلس شوراي ملي) بود. وي افراد اصلي اعتصاب‌كننده را چنين برمي‌شمارد: «اشخاصي كه در زير چادرهاي ناصريه به ضديت [با] مشروطه‌خواهي [به‌طور] علني قيام كردند، حاجي‌خمامي و آقاشيخ‌علي‌مجتهد فومني و حاجي‌سيدمحمود، داماد حاجي‌خمامي، با يك عده از علماي درجه دوم گيلان، اول يكي‌دوجلسه در خانه‌ها و بالاخره به‌عنوان حركت به تهران در صحراي ناصريه چادر زدند… و بعضي از علماي رشت با اينها همراه بودند.»[xxxvii] طبق اظهارات رابينو، علاوه بر علما «خيلي از اعيان و علماي شهر از هيات انجمن اظهار عدم رضايت مي‌كنند و اسباب قوه حاجي خمامي شده‌اند و بيرون شهر رفته، چادر زده‌اند و مي‌گويند تا مقصود خود را انجام نكنند، آنجا خواهند ماند.»[xxxviii]  حتي بعضي از بازاريان اعلان كردند حاضرند تمام دارايي خود را خرج كنند، تا انجمن مشروطه از بين برود؛ به‌عنوان‌مثال «حاجي‌سيد رضي اظهار كرد: حاضرم دارايي خود را در دفع و رفع انجمن خرج كنم.»[xxxix]

اما به‌راستي مقصود آيت‌الله خمامي از اين‌كار چه بود. تلگرافي كه در اين خصوص از طرف محمدولي‌خان خلعتبري (سپهدار) به فتح‌الله‌اكبر (سردار منصور) مخابره شد، (و در جلسه شانزدهم صفر 1325 در مجلس قرائت شد) حاكي از اين بود كه حاجي‌خمامي از حاجي‌آقارضا [رئيس انجمن مشروطه گيلان] و انجمنهاي رشت، و نيز از كساني كه باعث مفسده‌اند، شديدا رنجيده است.[xl] رابينو در يادداشت‌هاي روز سي‌ويكم مارس در مورد علت اعتراض حاجي‌خمامي، از قول او مي‌نويسد:« خمامي مي‌گويد‌ كه اين انجمن از هر طبقه وكيل كافي ندارد و از طرف اصناف ازهمه‌زيادتر وكيل قبول شده.»[xli] در هر صورت از مجلس شوراي ملي در جواب حاجي خمامي ــ كه گفته بود تا تكليف انجمنهاي رشت از طرف دولت و مجلس معين نشود، به شهر برنخواهد گشت (آن زمان صحراي ناصريه خارج شهر بود) ــ پاسخ رسيد: «باعث حيرت است؛ در اين موقع كه بايد در راه عدالت قدم برداريد، اين‌طور اقدام مي‌نماييد. چون مامور براي رسيدگي و اصلاح مي‌آيد، متمني است حركت را موقوف داريد تا مامور برسد.»[xlii] از لحن جواب مجلس، چنين بر مي‌آيد كه اولا مجلس قصد ندارد به درخواستهاي خمامي رسيدگي كند و ثانيا انتظار دارد خمامي ــ كه از ابتدا با آنان همراهي داشت و در تاييد مشروطه فتوا صادر كرده بود ــ بي‌چون‌وچرا عملكرد آنها را بپذيرد و درخواستي مغاير با دموكراسي سكولار، نداشته باشد.

باهمه‌اين‌احوال، حاجي‌خمامي طرفداران پروپا قرصي در مجلس داشت كه از طرحها و لوايح او حمايت مي‌كردند؛ به‌عنوان‌نمونه مي‌توان از حاجي ‌آقامير (بحرالعلوم)، نماينده گيلان نام برد كه در دفاع  از خمامي مي‌گويد: «تلگرافي به حاجي‌سيدمحمود روحاني مخابره كرده است، مفاداً آن‌كه حركت حجت‌الاسلام (خمامي) بموقع است و نبايد به تلگرام مجلس وقع نهاد. به مجلس پيشنهاد كنيد انجمنهاي رشت تعطيل شوند... .»[xliii]

 

موضع‌گيري جناح سكولار

با توجه به جهت‌گيري ديني در افكار و رفتار خمامي و زيركي خاصي كه ايشان در ارزيابي جريانها داشت، طبيعي بود مشروطه‌خواهان سكولار و تندرو، رفتاري ناملايم با ايشان داشته باشند. كمترين هدف آنان اين بود كه حامي خمامي را از مجلس اخراج و فرد مورد دلخواه خود را به جاي او به مجلس بفرستند. براي اين كار، «هفده صنف شهر رشت، حسام‌الاسلام را از طرف خود وكيل كردند... و براي‌اين‌كه كار حسام‌الاسلام كاملا قوت بگيرد، اصناف مزبوره قرآني را مهر كردند كه در آن اشاره شده بود: وكالت حسام‌الاسلام و اخراج حاجي‌خمامي از گيلان.»[xliv] علاوه‌براين، آنان سعي كردند با استفاده از تطميع يا تهديد، مرحوم خمامي را با خود همراه سازند. «از جمله شبنامه‌هاي متعددي دال بر فحش ‌و تهديد نسبت به حاجي‌خمامي در خانه او و ساير نقاط شهر انداختند.»[xlv] در اقدامي از اين نوع، «دو نفر تبريزي به خانه حاجي‌خمامي رفته و از او خلوت خواستند: او هم قبول كرد. در موقع خلوت، ششلول‌ها كشيدند و به او گفتند اگر حمايت از مشروطه‌طلبان نكند او را خواهند كشت.»[xlvi]

دايره اين تهديدات بسيار وسيع بود، به‌حدي‌كه از سوي سوسيال‌دموكرات‌هاي روسيه (قفقاز) نيز «از باطوم [باكو] كاغذي به او رسيد، بدين مضمون [كه] شنيده‌ايم به ضد ملت هستيد. آدمهاي ما در رشت هستند. اگر طرفداري از ملت نكنيد، تو را خواهيم كشت.»[xlvii]

نامه تهديدآميز از سوسيال‌دموكرات‌هاي روسيه براي مرحوم خمامي، كاملا نشان‌دهنده ماهيت ضدديني مخالفان ايشان است. اوج اين تهديدات در زمان استبداد صغير بود كه حتي براي ترور ايشان اقدام عملي صورت گرفت.»[xlviii]

يكي ديگر از ترفندهاي مشروطه‌خواهان تندرو، اين بود كه افراد را به سياه و سفيد ــ يعني به مشروطه‌خواه يا مستبد ــ تقسيم مي‌كردند و به هركس كه از او خوششان نمي‌آمد، بر چسب مستبد مي‌زدند. رابينو مي‌گويد: «انزلي‌چي‌ها دو فرقه‌اند: فرقه امام جمعه و فرقه آقاسيد رفيعي. اين فرقه مي‌گويند آن فرقه مستبد مي‌باشند؛ آن فرقه مي‌گويند اين فرقه مستبداند.»[xlix]  اين جو در رشت نيز حاكم بود و مشروطه‌خواهاني كه از دينداري حاجي خمامي خوششان نمي‌آمد، سعي مي‌كردند با زدن اتهام «استبدادطلبي» به وي، او را از سر راه بردارند.

لازم به ذكر است كه رياست انجمن مشروطه رشت را ميرزامحمدرضا (كه مشروطه‌طلبان به او ميرزامحمدرضاي مجتهد مي‌گفتند) برعهده داشت.[l] رابينو مي‌گويد: ميرزامحمدرضا نيز از جمله كساني به‌شمار مي‌رفت كه مورد اتهام سوء‌استفاده مالي بود. وي در ادامه مي‌نويسد: «بعضي‌ها به مجلس تلگراف كردند كه حاجي‌محمدرضا و حاجي‌آقا‌بزرگ باعث تمام شلوغي گيلان هستند.»[li] وقتي امثال ميرزامحمدرضا بخواهند خمامي را از صحنه خارج كنند، مسلما ابايي ندارند كه از هر حربه‌اي استفاده كنند؛ به‌ويژه آن‌كه به علت انتقادهاي خمامي به مشروطه‌طلبان، قبولاندن تهمت استبدادطلبي او به مردم به‌راحتي امكان‌پذير بود.

 

حمايت مجتهد گيلان در دوران استبداد صغير از مشروطه‌طلبان

به‌نظر مي‌رسد بسياري از مورخان، از جمله ملك‌زاده و نيز برخي منابع دست دوم و سوم (همانند كتاب گيلان در جنبش مشروطيت، نوشته ابراهيم فخرائي) در مورد خمامي به‌گونه‌اي اجحاف‌آميز سخن گفته‌اند. اما شواهد تاريخي خلاف اين امر را نشان مي‌دهد.

پس از شروع استبداد صغير، آيت‌الله خمامي با فرستادن تلگرافي به تهران، از محمدعلي‌شاه براي تمامي مشروطه‌خواهان گيلان (همان‌هايي كه نسبت به او از هيچ اقدام و اهانتي فروگذار نكرده بودند و بعدا نيز او را ترور كردند)، درخواست عفو عمومي نمود: «سرير سلطنت … استدعاي دعاگوي قديمي و پيرمرد نودساله، عفو عمومي از اهالي مملكت گيلان در اين تقصير خارج‌العاده فريب‌خورده‌هاي از مفسدين مملكت است. به مقتضاي آيه شريفه «و إن عدتم عدنا و جعلنا جهنم للكافرين حصيراً»، در صورت عود، مبتلا به جزاي ابدي دولت ابد آيت خواهند شد. انما يعجل من يخاف الفوت. الامر الاقدس الاعلي مطاع ، خمامي.»[lii] همچنين وقتي‌كه حاكم گيلان مي‌خواست يكي از مشروطه‌‌چيان معروف رشت به‌نام عباس‌خان ــ برادر ميرزا كريم‌خان رشتي ــ را اعدام كند، عباس‌خان با مداخله حاجي‌ملامحمد خمامي و نيز وساطت كسي ديگر، آزاد ‌گرديد.[liii]

 

مفاهيم غربي در انديشه مجتهد گيلان

هرچند استبداد صغير بسياري از دستاوردهاي مشروطه را به‌يكباره در هم پيچيد، اما فرصتي به‌دست داد تا منتقدين مشروطه غربي و سكولار بتوانند با آزادي كامل، انديشه سياسي خود را در محيطي به‌دور از رعب و وحشت بيان كنند. آيت‌الله خمامي نيز از كساني بود كه توانست در سوالهايي كه از ايشان در خصوص مشروعيت مشروطه شد، بدون تقيه انديشه خويش را بيان دارد. يك نمونه از آن سوالات كه بعد از به‌توپ‌بسته‌شدن مجلس از ايشان پرسيده شد، چنين است:

«سوال: از حضرت حجت‌الاسلام و مروج‌الاحكام و مرجع‌الانام آقاي حاجي‌ملامحمد خمامي، مدظله العالي.

معروض محضر انور مي‌دارد: در توقيع مقدس حضرت ولي عصر ــ عجل الله فرجه ــ به ما پيروان مذهب جعفري خطاب مستطاب چنين صادر شده است كه: اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها... . يكي از حوادث بزرگ كه در عصر ما واقع شده و در موافقت‌كردن يا مخالفت‌نمودن با آن تكليف ما مسلمانان رجوع به شما سلسله جليله مجتهدين مي‌باشد، داستان مشروطيت است. اين وضع مستحدث، كه از مخترعات مردم اروپا بوده، معمول به آن ملل در هيات‌هاي اجتماعيه خودشان است، آيا با دين مبين اسلام سازگار است يا خير؟ و قانون و مساوات و حريت كه اساس عمده اين وضع است، آيا با قوانين مقدسه شرع منطبق مي‌شود يا نه؟ تكليف كافه اهل قبله ــ خاصه دارالشوكة ــ در ابقا و افناء مشروطه در ممالك اسلاميه چه چيز است؟چون عوام‌الناس و افراد جاهل بايستي به حكم عقل رجوع به عالم نمايند. علي‌هذا به توسط اين چند سطر، در مقام تصديع برآمد. قال الله تعالي: فاسئلوا اهل الذكر إن كنتم لاتعلمون.[liv]

جواب: ... قانون حريت و سويت با قوانين مقدسه شريعت مطهره منطبق نيست. كدام عضو از اعضاء انسان در شرع انور به حريت موسوم است؟ خداوند متعال براي هر عضو حدي مقرر فرموده، نه چشم و نه گوش و نه زبان و نه ساير اعضا، [هيچ‌كدام] را آزادي نداده [بلكه] براي هريك حدي در شرع است. سويت در طبقات افراد انسان چه وقت بوده و صاحب شرع، اين سويت را كي مقرر فرموده؟ ...»[lv]

چنانكه ملاحظه مي‌شود، اين نامه اولا حاكي از آن است كه تلاشها در تدوين مشروطه اسلامي به شكست و ياس مبدل شده بوده و ايشان جواب سوال را با درنظرگرفتن پيش‌فرض‌هاي سكولارهاي تندرو تنظيم كرده ‌است و آن اين‌كه: اولا در اسلام مسلم و كافر، صغير و كبير، زن و مرد، عاقل و ديوانه و... هركدام از احكامي مخصوص‌به‌خود برخوردارند كه بايد با هر دسته، مطابق خودشان رفتار شود، ثانيا آزادي اعضا و جوارح انساني در رفتار و اعمال، در شرع اسلام معنا ندارد بلكه اسلام براي هر عضو تكليفي معين كرده‌است كه بايد مراعات شود (دست انسان حق ندارد به سوي هر مالي دراز شود و چشم انسان حق ندارد ناموس ديگران را ببيند و... .) در اوايل مشروطه، از آزادي به آزادي از استبداد و بي‌قانوني و از مساوات به مساوات همه آحاد كشور ــ اعم از شاه، رعيت، مجتهد و مقلد ــ در برابر قانون شرع تعبير مي‌كردند. اما متاسفانه پس‌ازآن‌كه قانون اساسي برخي كشورهاي بيگانه ترجمه شد و به عنوان قانون اساسي مشروطه ايران تصويب گرديد، ازآنجاكه غربيها آزادي را به آزادي در رفتار معنا مي‌كردند، مخالفت‌ علما شروع شد. ابتدا اين مخالفت‌ها در تهران و به رياست شيخ‌فضل‌الله نوري رخ داد و سپس به شهرستانها ــ از جمله به رشت ــ كشيده شد. شايد گفته شود با توجه به حضور خمامي در تحصن شاه‌عبدالعظيم و آشنايي‌اش با لوايح شيخ‌فضل‌الله نوري، اين فتوا تحت تاثير افكار شيخ صادر شده است اما لازم به ذكر است كه آنچه ايشان در اين فتوا مطرح نموده‌اند، از مسلمات ديني است، چنانكه هيچ‌يك از ديگر علما ــ اعم از مشروطه‌خواه و مشروعه‌خواه ــ نگفته‌اند مساوات مسلم و كافر درست است يا آزادي مطلقه از دين چيز خوبي است؛ لذا اگر حتي شيخ فضل‌الله نوري نيز چنين حكمي نمي‌داد، نه‌تنها حاجي‌خمامي، بلكه هر روحاني متدين و آگاهي اين حكم را صادر مي‌كرد.

شهادت

برخي مشروطه‌خواهان سكولار و تندرو كه به احكام شرعي مقيد نبودند، براي پيشبرد مقاصد خود هر‌چه لازم مي‌ديدند، بي‌پروا انجام مي‌دادند و يكي از اين اقدامات آنان، ترور مردان خدا بود.

آيت‌الله خمامي دو دفعه مورد سوءقصد واقع شد: بار اول وقتي بود كه او مشغول گفتن اذان بود. «حاجي خمامي عادت داشت شخصا‌ ‌در ايوان رو به ميدانگاهي خانه در بادي الله (بديع الله) اذان بگويد. در يكي از صبحگاهان كه او مشغول اذان‌گفتن بود، تيري از طپانچه مردي ناشناس [از افراد كميته ستار] كه روي درخت ابريشم كنار چاه ميدانگاهي كمين كرده بود، به سمت او رها مي‌شود ولي به علت تاريك‌بودن هوا و هدف‌گيري غلط، به وي اصابت نمي‌كند و معروف مي‌شود كه ضارب تحريك‌شده ميرزاكريم‌خان رشتي (خان‌اكبر) بوده است.»[lvi]

بار دوم زماني بود كه مجاهدين مشروطه، طي حمله‌اي رشت را فتح كردند و كميته ستار با برنامه‌ريزي دقيقي مراكز حساس را به‌دست گرفت. كسروي معتقد است جناب خمامي در محرم سال 1327. ق/ بهمن 1287.ش در ماجراي شورش كميته ستار در گيرودار فتح رشت به قتل رسيده است. او مي‌گويد: «يكي از اين كشتگان، حاجي خمامي را بايد شمرد... [واقعيت] اين است كه در اين هنگام با گلوله مجاهدان از پا افتاد.»[lvii]

رابينو وضعيت فتح رشت را چنين شرح مي‌دهد: «... هركه بر ضد مشروطه بود، در كوچه‌ها به قتل مي‌رسانيدند... مي‌گويند يكصدوپنجاه الي دويست نفر در كوچه و شبانه در خانه‌ها به قتل رسانيدند... انجمن اعانه از اعيان گرفتند و شريعتمدار مجبور شد كه سي‌وشش‌هزار تومان بدهد تا او را از كشتن معاف دارند. مي‌گويند دويست‌وبيست‌هزار الي سيصدوپنجاه‌هزار تومان از مردم پول گرفتند.»[lviii]

ناظم‌الاسلام كرماني نيز معتقد است حاجي در بيست‌ونهم ذي‌الحجه 1326.ق به قتل رسيده است[lix] و در روز چهارشنبه چهارم محرم 1327 جنازه حاجي خمامي را براي تدفين در قم به طهران آورده بوده‌اند.[lx]

ملك‌زاده نيز از كشته‌شدن خمامي به‌دست مشروطه‌خواهان سخن به ميان آورده است. [lxi]

درواقع بايد گفت شهادت مرحوم خمامي، با توجه به گفته‌هاي ناظم‌الاسلام كرماني و قرائن ديگر، از جمله با توجه به واقعه فتح رشت، بايد در فاصله زماني‌اي مابين بيست‌ونهم ذي‌الحجه 1326.ق تا پانزدهم محرم 1327.ق اتفاق افتاده باشد؛ چراكه اگر كشته‌شدن ايشان را طبق سخن كسروي در جريان درگيري شهر رشت بدانيم، اين واقعه بايد بعد از دهم عاشوراي سال 1327.ق اتفاق افتاده باشد و اگر روز بيست‌ونهم ذي‌الحجه 1326.ق را به‌عنوان روز كشته‌شدن او در نظر بگيريم، واقعه بايد قبل از فتح تهران رخ داده باشد. در هر صورت، مسلما ايشان در دوره استبداد صغير به شهادت رسيده است. در خصوص محل دفن خمامي نيز اختلاف وجود دارد. ناظم‌الاسلام كرماني مي‌گويد پيكر آن مرحوم به قم انتقال داده شده است[lxii] اما شمس گيلاني معتقد است جنازه ايشان را براي دفن به نجف اشرف منتقل كرده‌‌اند.[lxiii]

 

خلاصه و جمع‌بندي[lxiv]

مرحوم حاجي‌ملامحمد خمامي از جهات مختلف وضعي نزديك به شيخ‌فضل‌الله نوري داشته و دست‌كم بايد او را در جرگه شيخ قرار داد؛ چراكه مجتهد خمامي در ابتداي مشروطه حكم به وجوب اهتمام در امر مشروطه و لزوم تعجيل در انتخابات و ارسال نماينده به مجلس شورا كرده است كه نشانگر شركت وي در قيام صدر مشروطه بر ضد استبداد است.[lxv]

مخالفت خمامي با مشروطه‌چيان گيلان بر سر انتخاب وكلاي مجلس و ديگر مسائل، به هجرت معترضانه ايشان در اواسط مشروطه اول به تهران انجاميد. نزاع‌ها و كشمكشها آغاز شد و در جرايد و منابر و مكتوبات طرفين، ظهوري روزافزون يافت. اوج بحران زماني بود كه شيخ شهيد در اواسط مشروطه اول به حضرت عبدالعظيم‌الحسني(ع) پناهنده شد. مرحوم خمامي نيز درواقع به‌دليل حمايت صريح و قاطع از حركت اصلاحي شيخ‌فضل‌الله واكنش بسيار تند مشروطه‌چيان را نسبت به خويش برانگيخت.[lxvi]

بنابراين بايد گفت آيت‌الله‌خمامي درواقع بيش‌ازهرچيز به نهضت عدالت‌خواهي و استقرار عدالتخانه اهميت مي‌داد تا با برنامه‌ريزي‌ها و نيز نظارت عملي اعضاي عدالتخانه بر دستگاه ديوان، از خودسري‌ها و اعمال سوء اعضاء دولت و دربار در حوزة محدود اختيار و مسئوليتشان جلوگيري شود. مقصود زعماي روحاني نهضت صرفا قانونمندساختن رفتار اهل ديوان بود و آنان هرگز در نظر نداشتند حكومت قاجار را سرنگون كنند و في‌المثل خود زمام امور را مستقيما در دست گيرند. گويي مقصود خويش را كه عمدتا حفظ اسلام و ايران و تحقق عدالت بود، در آن برهه از تاريخ با استقرار عدالتخانه تامين‌شده مي‌ديدند و در صورت توفيق به انجام اين‌ كار، نيازي به اقدامات حادتر نبود؛ چراكه آنان خواهان انجام دستورات ديني توسط متصديان امور بودند و فكر مي‌كردند با انتخاب نمايندگان و تشكيل مجلس شوراي ملي اسلامي، اين امر تحقق خواهد يافت؛ خصوصا دستخطي هم كه مظفرالدين‌شاه در پايان تحصن علما در قم صادر كرد، حاوي اجازه تاسيس مجلس شوراي ملي اسلامي بود. اما دست‌ها و دسيسه‌ها با ايجاد نمايش تحصن در سفارت انگليس و حذف قيد اسلامي از دستخط شاه و... در مسير نهضت و صفوف ملت شكاف و انحراف افكندند. در اين مرحله نيز، علما  ــ چه شيخ‌فضل‌الله نوري در تهران و چه خمامي و يزدي در رشت و نجف ــ خاموش ننشستند و هريك به شيوه خاصي عكس‌العمل نشان دادند و هرچه آثار انحراف بيشتر و آشكارتر شد، عكس‌العمل‌ها نيز تندتر و خشن‌تر گشت.

جناح سوسيال‌دموكرات صدر مشروطه ــ كه مع‌الاسف اكثريت معتدل و منفعل مشروطه‌چيان در داخل و خارج از مجلس را طوعاً يا كرهاً به دنبال خود مي‌كشيد ــ به‌طورهمزمان روحانيت بيدار و اصيل و نيز دولت و دربار را هدف گرفته بود و اين امر طبعاً واكنش مشترك روحانيت و حكومت وقت را بر ضد آنان به دنبال داشت.

جناح مزبور علي‌الظاهر به عنوان مشروطه اما همواره زير نقاب مشروطه و ضديت با استبداد، به منظور قبضة مطلق قدرت، در پي ايجاد آشوب در بلاد، تشديد نقار ميان دولت و ملت و تضعيف و محو حكومت مركزي بودند و چنانچه موفق به اشغال مركز قدرت و محو حريف مي‌شدند، بر حكومت شرعيه علماي دين نيز خط بطلان مي‌كشيدند. متقابلاً عالمان يادشده نيز كه نتيجه اين فتنه‌گري‌ها را جز بسط دامنه هرج‌ومرج و نهايتا تجزيه كشور و بلع آن در هاضمه استعمار تيزچنگ و مترصد نمي‌ديدند و اصولا بر اين باور بودند كه سر نخ اين اقدامات در دست دشمنان اسلام و ايران است، ساكت نماندند و عملا در موضع دفاع از حكومت مركزي قرار گرفتند؛ و البته اين امر هرگز به معني عدول آنان از آرمانهاي عدالتخواهي يا سازش با مظالم اهل ديوان نبود. در حقيقت ــ چنانچه قبلا گفتيم ــ اين عالمان، ميان «اصل نهاد حكومت» با «عملكرد كارگزاران آن» فرق مي‌گذاشتند؛ چنانكه در ضرورت حفظ اولي و اصلاح و تعديل دومي ترديدي نداشتند. مخالفت علماي مذكور با مظالم حكام و تلاش جهت تعديل اين مظالم، آنان را به شركت در قيام عدالتخواهي وامي‌داشت، اما در همان‌حال نگراني‌شان از تضعيف دولت مركزي و تبعات آن، باعث مي‌شد كه آنها از حكومت مركزي در برابر بي‌نظمي و آشوبگري حمايت كنند. با اين تلقي و از اين ديدگاه، ديگر وجهي نداشت كه امثال آيت‌الله‌خمامي في‌المثل قشوني مجزا و مستقل از قشون دولتي و مخالف و معارض با آن تشكيل دهند و پرچم مبارزه با محمدعلي‌شاه را برافرازند و مردم را عليه وي بسيج كنند، بلكه آنان در برابر مشروطه‌چيان از اقدامات دولت مركزي حمايت مي‌كردند و اين امر به‌طورطبيعي يكسري ارتباط‌ها، همفكري‌ها و همكاري‌ها را ميان آنان و دولت ايجاب مي‌كرد كه شواهد آن در مدارك و مآخذ تاريخي فراوان است.[lxvii]

 بنابراين بايد گفت واردساختن اتهام همكاري ايشان با استبداد نهايت بي‌انصافي است؛ چراكه او حتي بعد از شايعه ضديت او با مشروطه، شخصا در يكي از مجالس مشروطه‌خواهان در انجمن حاضر شد و اعلام كرد كه «ما بر ضد مشروطه نيستيم ، اما وكلا و منتخبين خوب مي‌خواهيم.»[lxviii] اما مشروطه‌خواهان سكولار كه مايل نبودند خمامي را در ميان خود ببينند، «حضورا به او فحش دادند و او... از آنجا بيرون آمد و فوراً به خانه آقاشيخ‌علي مجتهد فومني رفت.»[lxix] حتي در اين موقع نيز مشروطه‌خواهان دست از سر او بر نداشتند و «از بيرون در، خانه را قفل نمودند كه اسباب خنده مردم بشود.»[lxx] مشروطه‌خواهان سكولار در رشت كار را به جايي رساندند كه رابينو در وصف آن روز رشت مي‌نويسد: «حاليه رشت مشروطه نمي‌خواهند و چندان مردم با اينها همراه نيستند.»[lxxi] 

 

پي‌نوشت‌ها

[i] ــ خمام: نام يكي از بخشهاي شهرستان رشت است كه در قسمت شمال شهرستان سر راه رشت به بندر انزلي واقع گرديده، به حدود زير: شمال درياي خزر، خاور بخش لشت‌نشاء، باختر دهستان پيربازار، جنوب دهستان حومه رشت. اين بخش از دو دهستان حومه و خشكبيجار تشكيل شده: دهستان حومه خمام داراي سي‌وسه آبادي بزرگ و كوچك است. جمع سكنه آن در حدود سي‌هزار نفر است. (از فرهنگ جغرافيايي ايران، ج2، نقل از فرهنگ دهخدا مدخل «خمام»)

[ii]ــ مهدي انصاري، شيخ‌فضل‌الله نوري و مشروطيت، تهران، انتشارات اميركبير، 1380، صص272ــ 271.

[iii]ــ سايت :

http://217.219.188.4/share/priding%20oneself/fehrest/khomami4/default.htm

[iv]ــ مهدي انصاري، همان.

[v]ــ سايت :

http://217.219.188.4/share/priding%20oneself/fehrest/khomami4/default.htm

[vi]ــ حسن شمس گيلاني، تاريخ علماء و شعراي گيلان، تهران، كتابفروشي و چاپخانه دانش، 1327، صص 118 و 119

[vii]ــ حاج‌محمد رشتي معروف به وكيل‌الرعايا يكي از رجال معروف و متمول گيلان بود. وي پنج فرزند ذكور داشت كه همه آنها از فعالان مشروطه بودند. از ميان آنها عبدالحسين‌خان معزالسلطان (پس از فتح تهران لقب «سردار محيي» يافت) و ميرزاكريم از مؤسسين حكومت ملي به شمار مي‌آيند.  ميرزاكريم‌خان، در دوره استبداد صغير به قفقاز رفت و با آوردن «سرگه اورجانيكيتيزه» و عده زيادي از سوسيال‌دموكراتهاي همراه او (به همراه مقادير زيادي اسلحه و مواد منفجره) به گيلان، سرنوشت ديگري براي انقلاب مشروطه رقم زد. (ملك‌زاده، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج4، تهران، انتشارات علمي، چ 4، 1373، صص 1046ــ1040). عبدالله مستوفي درباره اين خانواده معتقد است كه پسرهاي حاج‌محمد رشتي خصوصا سردار محيي و و برادران، حتي ميرزاكريم‌خان، با ظلم و استبداد مضاعف خود مردم را از آزادي مي‌رماندند و مرتجع مي‌تراشيدند. (ايرج افشار، اوراق تازه‌ياب مشروطيت و نقش تقي‌زاده، تهران، جاويدان، 1359،ص 24)

[viii]ــ ابراهيم فخرائي، گيلان در جنبش مشروطيت، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ سوم، 1371، ص 94. لازم به ذكر است باتوجه‌به‌اين‌كه كتاب فخرائي حدود پنجاه سال بعد از مشروطه تدوين شد، از منابع دست‌چندم به حساب مي‌آيد و علاوه‌براين‌كه به جهت جهت‌دار و مغرضانه‌بودن چندان قابل اطمينان نيست و در اين تحقيق سعي شده بسيار بااحتياط از مطالب آن استفاده شود. به‌عنوان‌مثال ايشان وقتي به امير اسعد تنكابني و ضديت او با مشروطه مي‌رسد، مي‌گويد: «شايد در نقل بعضي از داستانها اغراقهايي  هم به كار رفته باشد؛ چه در شهرستان‌ها، اعمال حب و بغض زياد متداول است كه هنگام معرفي اشخاص تاثير مي‌بخشد و چون آن زمان ارتباط بين شهرها مثل حالا سريع و منظم نبود تا وقايع هرجا را بتوان در تاريخ وقوع يا در فاصله‌اي كمتر شنيد و به قضاوت پرداخت، ازاين‌رو تمام روايات... نمي‌تواند مورد تاييد قرار بگيرد.» (ابراهيم فخرائي، همان، ص 102) اما متاسفانه بدترين نسبت‌ها را به خمامي مي‌دهد. نمونه ديگر اين‌كه ايشان فتوايي كه خمامي در سال 1324.ق در تاييد مشروطه صادر كرده را مربوط به سال 1327.ق دانسته و معتقد است كه خمامي به دنبال ترور مجتهد فومني به خاطر ترس از جانش چنين فتواي غليظي در حمايت مشروطه دوم صادر كرد (ابراهيم فخرائي، همان، صص100 و 101) اين درحالي است كه بيش از پنج ماه قبل از مشروطه دوم، ايشان ــ طبق نقلهاي متعدد تاريخي ــ كشته شده بود.

[ix]ــ ر.ك: مهدي ملك‌زاده، همان، ج1، ص160؛ به نقل از حبل‌المتين، 21 ربيع الاول 1322، و 12 جمادي الاول 1322 و 20 ربيع الثاني 1322

[x]ــ اشاره است به قتل شيخ‌فضل‌الله نوري و ديگر علما در مشروطه دوم.

[xi]ــ ناظم‌الاسلام كرماني معتقد است ابتدا شايع شده بود ايشان مخالف مشروطه است و بعد چنين فتوايي در تاريخ مذكور از ايشان صادر شده است («امروز مسموع گرديد جناب حاجي خمامي ــ مجتهد رشت ــ كه مخالف مشروطيت و مانع امر انتخابات رشت بود، همراه شده است و حكمي كه در باب امر مشروطيت داده است به طهران رسيد» ــ ناظم‌الاسلام كرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، تهران، اميركبير، 1379، بخش دوم، جلد 4، ص62) اما مدركي دال بر مخالفت اوليه ايشان يافت نشد و با توجه به دشمني ناظم‌الاسلام با شخص ايشان، بعيد نيست كه اين سخن از روي تنقيص ايشان باشد؛ بنابراين سخن كرماني چيزي را ثابت نمي‌كند، خصوصا كه لحن عبارات سايرين خصوصا كسروي و ملك‌زاده خلاف اين است.

[xii]ــ ناظم‌الاسلام كرماني، همان، صص63ــ62.  همانطوركه گفته شد، آقاي فخرائي اين حكم را مربوط به زمان بعد از فتح تهران مي‏داند، درحالي‌كه مجتهد خمامي در دوره استبداد صغير ترور شد. و اتفاقاً عين اين اشتباه، به كتاب ايرج افشار منتقل شده است و ايشان نيز به استناد سخن فخرائي مي‌گويد كه اين فتوا در مشروطه دوم صادر شده است. علاوه‌براين‌كه نه فخرائي و نه هيچ‌‌كس نگفته است كه خمامي بعد از فتح طهران دست از مخالفت كشيد اما آقاي افشار بعدازاين‌كه اشتباه فخرائي را منتقل كرده، گفته است كه ايشان بعد از مشروطه دوم دست از مخالفت كشيد و مشروطه‌خواه شد. (ر.ك: ايرج افشار، همان، ص8)

[xiii]ــ ر.ك: رابينو، هـ . ل، مشروطه گيلان، به كوشش محمد روشن، رشت، انتشارات طاعتي، 1367، ص59

[xiv]ــ ناظم‌الاسلام كرماني، همان، ص58

[xv]ــ ناظم‌الاسلام كرماني، همان.

[xvi]ــ ر.ك: مذاكرات مجلس شوراي دوره اول تقنينيه، چاپ مجلس، صص192 و 195

[xvii]ــ رابينو، همان، ص 57 رابينو مي‌گويد: «در 3 دسامبر 1906. م / [13 آذر 1286.ش] حاجي خمامي اعلاني در شهر منتشر كرد كه مشروطه‌طلب هستم».

[xviii]ــ همان، ص22

[xix]ــ همان، ص6

[xx]ــ عين كلمات رابينو چنين است «اما مردم [مشروطه‌خواه] براي افتضاح او مي‌گويند كه پنج‌هزار منات از قنسول روسي گرفته است.»

[xxi]ــ رابينو، همان، ص12

[xxii]ــ همان، ص 9

[xxiii]ــ همان، ص22

[xxiv]ــ همان، ص 9

[xxv]ــ ناظم‌الاسلام كرماني، همان، ج1، ص526 (تاريخ پنجشنبه اول شعبان المعظم 1324.ق تلگرافي از رشت به مجلس مخابره شد كه در آن بر تحصن مشروطه‌خواهان رشت در قنسول‌خانه انگليس در رشت تاكيد شده بود.)

[xxvi]ــ همان، ص527

[xxvii]ــ رابينو، همان،  ص63

[xxviii]ــ همان، ص12

[xxix]ــ ناظم‌الاسلام‌كرماني، همان، بخش دوم، ج4، ص 128

[xxx]ــ رابينو، همان، ص12

[xxxi]ــ ايرج افشار، همان، ص24

[xxxii]ــ ملك‌زاده، همان، صص477و 478

[xxxiii]ــ ناظم‌‌الاسلام كرماني، همان، ص102

[xxxiv]ــ احمد بشيري، كتاب آبي: گزارشهاي محرمانه وزارت امور خارجه انگليس، تهران،  نشر نو، گزارش مورخه 24 آوريل 1907 / 18 صفر 1325

[xxxv]ــ رابينو، همان، ص7

[xxxvi]ــ ابراهيم فخرائي، همان، ص100

[xxxvii]ــ رابينو، همان، ص67

[xxxviii]ــ همان، ص7

[xxxix]ــ همان.

[xl]ــ ابراهيم فخرائي، همان، ص100

[xli]ــ رابينو، همان، ص6

[xlii]ــ ابراهيم فخرائي، همان، ص100

[xliii]ــ همان.

[xliv]ــ رابينو، همان، ص59

[xlv]ــ همان، ص57  يادداشت‌هاي روز 12 نوامبر  1906.م / 1325.ق/  22 آبان 1286.ش

[xlvi]ــ همان، ص57 يادداشت‌هاي 29 نوامبر 1906.م / 9 آذر 1286.ش

[xlvii]ــ همان.

[xlviii]ــ ابراهيم فخرائي، همان، ص101

[xlix]ــ رابينو، همان، ص16

[l]ــ رابينو، همان، ص20

[li]ــ رابينو، همان، ص26

[lii]ــ مهدي ملك‌زاده، همان، ص910

[liii]ــ ابراهيم فخرائي، همان، ص117

[liv]ــ مهدي ملك‌زاده، همان، ص881 . البته ملك‌زاده معتقد است كه سوال‌كننده كسي جز دربار محمدعليشاه نبوده است و شاهد اين امر، اين است كه همزمان چندين سوال عين اين سوال براي ساير مراجع و مجتهدين در سراسر بلاد ايران فرستاده شده است.(همان، صص880 و 882)

[lv]ــ مهدي ملك‌زاده، همان، صص882 ــ881

[lvi]ــ ابراهيم فخرائي، همان، ص101

[lvii]ــ احمد كسروي، تاريخ هيجده‌‌ساله آذربايجان، بخش يكم، چاپ دهم، تهران، موسسه انتشارات اميركبير، 1371، ص10

[lviii]ــ رابينو، همان، ص47

[lix]ــ ناظم‌الاسلام كرماني، همان، صص 279و 278

[lx]ــ همان، ص284

[lxi]ــ مهدي ملك‌زاده، همان، ج7، صص1538و 1587

[lxii]ــ ناظم‌الاسلام كرماني، همان، ص284

[lxiii]ــ شمس گيلاني، همان، ص124

[lxiv]ــ در دو صفحه آتي، از كلمات آقاي علي ابوالحسني (منذر)، سلطنت علم و دولت فقر، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1374، صص723ــ718 با اندكي دخل و تصرف استفاده شده است.

[lxv]ــ علي ابوالحسني، همان، پيشين، صص719ــ718

[lxvi]ــ همان، ص721

[lxvii]ــ همان، صص723ــ718

[lxviii]ــ رابينو، همان، ص6 (30 مارس 1906).

[lxix]ــ همان.

[lxx]ــ همان.

[lxxi]ــ همان، ص45

 

 

منبع: مجله زمانه شماره 35 ، مقاله تحت عنوان «تكرار گيلاني شيخ‌‌فضل‌الله - نگاهي به نقش آيت‌الله خمامي در نهضت مشروطه گيلان» نوشته رضا رمضانی نرگسي.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 22:16  توسط   |