تخته سیاهش به وسعت دیوارهای شهر بود

با خروج دود از لوله اگزوز اتوبوس تند تر کردم ولی باز فاصله ام با اتوبوس زیاد بود. اگر جامانده و با اتوبوس بعدی می رفتم خیلی دیر می شد. به ناچار با وجود بار و بندیل زیاد سریع تر کردم. در همین حال بود که صداشو از پشت سرم شنیدم :
آقا وایستا وایستا
کمی راحتتر شدم. حالا هر دو می دویدیم. با وجودی که در ابتدا از هم فاصله داشتیم از من پیشی گرفت. کیف دوشی روی کتفش بر اثر شتاب دویدنش بالا و پایین می رفت و صدا می داد. هر دو همزمان  از پله اتوبوس بالا رفتیم. اتوبوس راه افتاد. نفس نفس زنان نگاهی بهم کرد و گفت:
بالاخره رسیدیم.
به قلبم آرامشی دادم و پله بعدی را بالارفتم. جابجا شدم و فارغ البال میله اتوبوس را چسبیده و بیرون را تماشا کردم. صدای پسرک نگاهم را برگرداند؛ هم او بود، همرزم من در هنگام دو کنار خیابانی. پس هر دو برای کار روزانه به دنبال اتوبوس می دویدیم.
-خانم ها، آقایان، من مهندس بهداشتم، بهداشت و سلامت را با خودم این ور و اونور می برم. تنها راه سلامتی دندونهااتون همین مسواک زدنه. روزی سه بار مسواک بزنید. من مسواک و چسب زخم می فروشم، مسواکهایم دکتر، خارجیه، دو قلوست، 200 تومان هم بیشتر نیست. ببینید من مبارزه با گرانفروشی می کنم، کجای دنیا مسواک به این ارزونیه؟ چسب های زخمم هم عالیه. یه وقت دیدید جنگ آمریکا با عراق به کشور ما هم سرایت کرد، البته خدانکنه جنگ بشه ولی خوب باید احتمالشو هم داد، اونوقت شاید به دردتون خورد. پس بیایید، بیایید از این چسب زخم های من بخرید.
میله اتوبوس را رد کرد و تو قسمت زنانه آمد. نوارشو از اول دوباره تکرار کرد: خانمها و آقایون ....
نزدیکتر آمد. بعد از هر سکوتی – که در آن زمان کسی مشغول خرید از او بود – دوباره صداش بلند می شد و نوارش از اول تکرار می شد. هم صداش و هم نوع تبلیغش برایم جذاب بود، این مدلش را دیگر تا بجال ندیده بودم. حالا دیگر هر دو در ته اتوبوس بودیم. نگاه آشنایی بهم کرد و لبخندی بر لبانش نقش بست.
خانم مسواک نمی خوای؟ از داروخانه ارزونتره. چسب زخمام هم جنسش عالیه.
گفتم: چطوری؟ خسته نباشی. اگر تو نبودی من هنوز تو خیابان  وایستاده بودم.
گفت: بله خوب دویدیم ها.
- مدرسه میری؟
- آره، کلاس چهارمم، درسم خیلی خوبه.
- خونه ت کجاست؟
- اسلام شهر
- صبحها کار می کنی؟
- بله خانم، پدرمون مرده، خرج خونه میدیم.
- اهل کجایی؟
چشمهای کوچک صورت گردشو زیر انداخت و گفت: بیرجند.
- روزی چند کار می کنی؟
- 2500 تا 3000 تومان.
- چند تومانش مال خودته؟
- همش را به مادرم می دهم.
- مادرت کار نمی کنه؟
- نه. خواهرام هم کار نمی کنن و درس می خونن. من و برادرم خرج خونه رو می دهیم.
غروری در نگاه و صدایش پیدا شد.
- برادرت چند سالشه؟
- هشت  سال.
- کی خونه می ری؟
- ساعت هفت یا هشت شب.
- پس کی مدرسه می ری؟
- ساعت هشت تا ده شب.
- مگه اون موقع هم مدرسه هست؟
- بله خانم. پس بیایید ببینید که چه مدرسه ای هم هست.
- کجا؟ اسلامشهر؟
- بله.
- بعداز این همه کار، سرکلاس خوابت نمی بره؟
- نه خانوم. تازه شاگرد خوبی هم هستم. دیکته و ریاضی مونم همش بیسته.
- کی فرصت می کنی درساتو تمرین کنی؟
از جیبش تکه گچی بیرون آورد و گفت: هر وقت مشتری نداشته باشم با این گچ رو دیوارها دیکته تمرین می کنم.
- چند تا خواهر داری؟
- دو تا خواهر داریم و یک برادر.
- گفتی برادرت چند سالشه؟
- هشت سالشه.
- اونم درس می خونه؟
- آره خانم ولی خوب خیلی نمی تونه بفروشه. همیشه روی صندلی اتوبوس می خوابه. امروز هم هر کارش کردم بیدار نشد که با من بیاید.
- راستی می دونی کار کردن بچه های زیر 12 سال  طبق قانون ممنوعه
-  کدوم قانون؟
-  قانون حمایت از حقوق کودک سازمان ملل.
لبخندی زد. این قسمت صحبت را هضم نکرد. شاید تا بحال نشنیده بود. احساس کردم به ریشخند گرفته، مکثش برام سنگین بود. ادامه دادم:
- راستی روزی چند بار این جمله رو تکرار می کنی؟
- نمی دونم.
پرسیدم: آدرستو بهم می دی تا بیام با مادرت آشنا بشم؟
بله خانم، بیا اسلامشهر، خیابان ....
قدش به زحمت به کمرم می رسید. کوچک بود و سیه چرده. لباسهای نسبتا مرتبی داشت با کوله باری از مسواک و چسب در درست و کیف. ساکش کیف مدرسه بود و با کفش و لباسهاش کاملا شبیه شاگرد مدرسه ایها شده بود اما ظاهرا مدرسه اش خیلی بزرگ بود ولی نیمکت نداشت. معلم نداشت. حروف الفبا رو به جای تخته سیاه از سردر مغازه ها و تابلوی خیالانها و اعداد حسابشو از شماره پلاک  ماشین ها پیدا می کرد.
گفتم: می دونی تبلیغ یعنی چی؟
نگاهی کرد و گفت: همین چیزایی که تو خیابونا به در و دیوار می زنن یا وسط فیلم ها تو تلویزیون پخش می کنن خب تبلیغ است دیگر.
گفتم: بله، حالا می دونی مبلغ یعنی چی؟
فکری کرد و با حرکت چشمهاش سوال را در ذهنش مرور کرد.
گفتم کسی که تبلیغ می کنه بهش می گن مبلغ. می دونی که تو مبلغ خیلی خوبی هستی؟
سیاستمدار کوچولوی ما وسط بزرگراه پیاده شد تا پیام سیاسی – اقتصادی – بهداشتی شو به گوش دسته ای دیگر برساند.
نگاه متبسمش بعد از بیان ماده سی و دوی کنوانسیون حقوق کودک از ذهنم بیرون نمی رفت، شاید در دلش خنده دار شده بودم.

نوشته ی : خانم مریم پناهی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر ۱۳۸۹ساعت 21:25  توسط   |